عنوان ندارد

بوی ماه مهر...
تا چند دیقه دیگه...
پاییز مبارک.
مونده حالا
الان ۱ سال و دو ماه و ۴ روز میگذره...
امروز پشت پنجره ی خونمون داشتم به درخته نگاه میکردم...
توو این یه سال برگاش سبز شد،زرد شد،ریخت اما...
اما ریشه هاش به جا هستن هنوز....تنش هنوز راسته...هنوز درخته.
...
بعضی وقتا میگم کاش منم مثه اون بودم...
غروبم، مرگ رو دوشم طلوعم کن تو می تونی
تمومم سایه می پوشم شروعم کن تو می تونی...
دعاهاتون این شبا قبول...

مرا زیبا پرستی،داده عشق و داده مستی،
رنج هستی برده از یادم
ندارم ترسی از غم،تا که هردم،
میرسد عشقش به فریادم
چو او را می پرستم،در کنار هرکه هستم
نقش سنگم،سرد و خاموشم
به غیر از یاد او هر یاد دیگر،
در جهان گشته فراموشم
تو آنی خدایا،که دانی خدایا
کسی که در همه وجودم،بود ز یاد او نشانی،
نکرده یک دم از محبت،به من نگاه مهربانی
مرا زیبا پرستی،داده عشق و داده مستی،
رنج هستی برده از یادم
ندارم ترسی از غم،تا که هردم،
میرسد عشقش به فریادم...
*سلام...
خیلی پروووام نه؟هروقت دلم بخواد میام...میرم...
*دیدی بعضی وقت ها پیش میاد،یکدفعه
یه آهنگی که حرفه دلته، رو میشنوی...
یا..
یا یه عکسی از خیلی خیلی قبلنا رو می بینی،
بعد برای چند لحظه یهو...
......
و بعدش زندگی از نو...

ترا مي خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
توئي آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران برويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها، هر صبح روشن
نگاه كودكي خندد برويم
چو من سر مي كنم آواز شادي
لبش با بوسه مي آيد بسويم
اگر اي آسمان خواهم كه يكروز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر، كه من مرغي اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان مي كنم ويرانه اي را
اگر خواهم كه خاموشي گزينم
پريشان مي كنم كاشانه اي را
...
فرشته ای...![]()
![]()

چه آسون دل بریدی
از دلی که پای تو گیره
که از این بدتر هم باشی
واسه تو نفسش میره...
تورو دست خودش دادم
که از حالم خبر داره
که از تو، چشماشو یه لحظه بر نمیداره...

*علی تولدت مبارک....![]()
""""اصلا دوست ندارم اینجا چیزی بنویسم اما...
برو بابا...
اصلا ولش کن
راه را از چاه در هر زمان باید شناخت
یک قدم غافل شدم یک عمر راهم دور شد""""
*اینو مهمان این قسمت از برنامه راهنامه نوشته.
الحق که چرت و پرت گفتن هنر نمی خواد.خصوصا از طرف یک آدم هنری...![]()
بازم حالا دستش ندرده کلییییییییییییی.
آره.
"چرا؟"
هر توجیهی که برای یه اتفاقی (که از قضا باب میل تو هم نیست) میارن،آخرش یه "چرا" میذاری و هی موضوع ادامه پیدا میکنه...اگه آخرین جوابشون"حتما حکمتی توشه" نباشه تا اخر هم هرچی بگن میتونی دلیلش رو بخوای.
واسه این ادامه میدی که یا جوابه، "جواب" نیست یا واقعا کسی که جوابو میدونه،"نیست".
اما فکرشو بکن ،یکدفعه "جواب"رو بذاره کف چشمات...
خوب و بدش مهم نیست.آخیییییییییییییییش "نقطه".
جواب؟
آره.
"سوء نیت"
.
*وقتی که زندگی از هر طرف محاصره ام کرد،خودم را به گروگان گرفتم و گفته باشم، "تا آزادم نکنم،آزادم نمی کنم."
*"جواب دادن" هم جرات می خواد.
گفتم این راهی که پایان ندارد،
این زخم هایی که مرهمی ندارند،
با این همه بی کسی چه کنم؟
گفتی،و رسالت تو این است
از میان تازیانه های بی کسی و زخم های کهنه
به سلامت گذر کنی
تا شاعرانه ها برای فرزندان فردا به جا بمانند...
سلام!

تو را از شب جدا کردم تو را از قصه آوردم
نمی شد با تو بد باشم نمی شد از تو برگردم
نه از برگم نه از جنگل نه از باران نه از شبنم
نه آن تعمیده ی رودم نه آن مریم ترین مریم
اگر سختم اگر دشوار اگر سیل مصیبت وار
اگر تلخم اگر بیمار، منم از ... تو بسیار
منم هم خون و هم گریه که بغضش را به دریا داد
که از اوج پریدن ها بر این ویرانه ها افتاد.
Have you ever loved someone so much, you'd give an arm for?
شده کسی رو خیلی زیاد دوست داشته باشین، جوری که جونتونو به خاطرش بدین؟
Not the expression, no, literally give an arm for?
نه توی حرف، نه، واقعا جونتون رو به خاطرش بدین
When they know they're your heart
وقتی که اونا می دونن که عشق تو هستن
And you know you were their armour
و تو می دونی که تو محافظ اونا بودی
And you will destroy anyone who would try to harm 'em
و تو هرکسی رو که بخواد به اونا صدمه بزنه نابود می کنی
But what happens when karma, turns right around and bites you?
اما چه اتفاقی میوفته وقتی که نتیجه ی عملت، اطرافت می چرخه و گریبانتو می گیره؟
And everything you stand for, turns on you, despite you?
و هر چیزی که تو به خاطرش ایستادی، بهت غلبه می کنه، به جای تو؟
What happens when you become the main source of a pain?
چه اتفاقی میوفته وقتی تو منشا اصلی یه درد میشی؟
"Daddy look what I made
"بابا ببین چی درست کردم
بعد حالا من اینو خیلی دوسش دارم.میدونی چرا چون بعد هر یه جملش،از خودت می تونی بپرسی "واقعا اینجوری بوده؟"بعد واسه هیچ خطش نمی تونی جواب "آره" بدی.بجز یه خطش که اونم همون صورتیست.واقعا چه حسی میتونی داشته باشی وقتی بدونی که مشکل اصلی خودتی.وقتی بدونی که همه چی خوب میشه وقتی تو نباشی.خب نمی خوادت،زور که نیست.توو این چندوقته هرچی رو خواستم درست کنم،بدتر شد
.بیشتر حس "کنه" بودن بهم دست داده تا یه "دوست"...
بابا می بینی چی درست کردم؟می بینی بابا؟میبینی بهترین دوستیم رو از دست دادم؟می بینی اینارو یا فقط چیزایی که می خوای رو میبینی؟اینا رو هم می بینی یا فقط اینکه چه کوفتی داره مزاحمم میشه برات مهمه.
بهترین راه حل اینه که دنبال راه حل نباشی.اصلا نباشی..
...
.jpg)
Have you ever loved someone so much, you'd give an arm for?
Not the expression, no, literally give an arm for?
When they know they're your heart
And you know you were their armour
And you will destroy anyone who would try to harm 'him
But what happens when karma, turns right around and bites you?
And everything you stand for, turns on you, despite you?
What happens when you become the main source of his pain?
Daddy look what I made...

بیا با من مدارا کن که من مجـــنونم و مســـتم
اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم
بیا با من مدارا کن که من غمگین و دل خستم
اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بســتم...
*من که حرفی ندارم اما این گوسفندا برای این روزای شیرین و پپپپپپپپپپپپپپپپپپر از عشق و عاطفه! براتون پیغام اوردن!

همه چی آرومه تو به من دل بستی این چقدر خوبه که تو کنارم هستی...
همه چی آرومه غصه ها خوابیدن شک نداری دیگه تو به احساس من...
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا من به خودم می بالم...
تو به من دل بستی از چشات معلومه من چقدر خوشبختم همه چی آرومه...
*اینو شعررو اختصاصی امروز تلویزیون اجنبی واسه من گذاشت.![]()
کتاب چهارم-واقعیت های پرخون
اینو اگه خواستی بخون،قشنگه...

هرگز هیچ لحظه ای،عظیم تر از آن لحظه ای که می آید نیست.لحظه های بزرگ می آیند.اما به گذشته نمی روند.هیچ لحظه ی بزرگی متعلق به گورستان نیست.لحظه ها به ما می رسند،ما را در میان می گیرند،اندکی نزد ما درنگ می کنند،اگر لیاقت بهره گیری شرافتمندانه از آن را داشته باشیم به دادمان می رسند،و اگر نداشته باشیم،طبق قانون طبیعی لحظه های بزرگ،واپس می نشینند-برای مدت ها.تا باز کی.لحظه های تنومند پر بار و بر،نمی گذرند تا نابود شوند.آنها در ظلمت تفاخر ما-که خود را مالک ان لحظه ها میدانیم-مومیایی نمی شوند،و همچون سکه ای عتیقه در صندوقی کهنه و بدقفل نمی مانند.آن ها عقب گرد می کنند،شتابان،و در انتظار انسان لایق تر می مانند...
لحظه های موثر،به سده های بعد تعلق ندارند،در دوردست های آینده جاری نیستند،و در غبار قرون نیامده ی ناپیدا فرو نرفته اند.لحظه های بزرگ،از دور نمی آیند و به گذشته ی دوور نمی روندتا در تاریخ،معطل و بلاتکلیف بمانند.
لحظه های عظیم،لحظه های مصرفی نیستند،به پایان رسیدنی نیستند،تاریخی نیستند.لحظه های عظیم،متعلق به رویا نیستند.می آیند،می رسند،تو را حرکت می دهند،تو را در درون خود جای می دهند،و آنگاه تو می مانی و آنچه بدست آورده ای،یا کوتاهی کرده ای و بدست نیاورده ای.
انسان نمی تواند در گذشته ها به دنبال لحظه های بزرگ زندگی خویش بگردد.لحظه هایی که تباه شده اند،یا به رفعت ممکن رسیده اند.نمی تواند و نباید بتواند.هیچ لحظه ی عظیمی از کف نرفته است،هیچ مصیبت بزرگ حادث نشده است،همانگونه که هیچ پیروزیه عظیمی بدست نیامده.چرا که مصیبت های بزرگ-آنسان که پیروزی های بزرگ-متعلق به لحظه های بزرگند،هنوز و همیشه در پیش روی ما هستند.
در گذشته به دنبال شکست های خود نگرد،به دنبال آن اشتباه بزرگ،آن عقب نشینی،آن انهدام،آن جدایی،آن عزا،آن سقوط،آن اسارت،آن ضعف.و در گذشته به دنبال چیرگی های خود نیز:آن وصل،آن صعود.گذشته یاد است،آینده، متصل به حال مادی که می تواند به یاد تبدیل شود یا نشود.آینده ی نزدیک موضوع است،گذشته،خاطره ی موضوع.لحظه های بزرگ موضوع اند نه خاطره.در خاطره چیزی جز انگیزه نباید حضور داشته باشد.خاطراتی که بگریانند،بسوزانند،بشکنند،به درد بیاورند،اما برنیانگیزند،خاطره نیستند،زهرند.زهر کشنده.خاطراتی که سرد کنند،خسته کنند،کسل کنند،ناامید کنند و به پوچی و بی حالی بکشانند،خاطره نیستند،بیماریید:جنون.
گذشته،یک آیینه ی کوچک جیبی است.اگر دقیقا آن را رو به آینده نگه داریم،بخش هایی از آینده را می توانیم در آن ببینیم،و این است که می انگاریم لحظه های بزرگی که در گذشته می بینیم به راستی در گذشته جای دارند.اما چنین نیست که نیست.آیینه ی کوچک جیبی ات را رو به آسمان بگیر تا بدانی که در آن،جز آسمان خبری نیست.و در آسمان بیکران شاید خبرهاست.
مصیبت ها را باید رها کرد.همانگونه که شادمندی ها را...
*نمی دونم قشنگ خوندینش یا نه.اما به نظرم قشنگ بود.
*cm اینو خوب بخوون.
*خیلی وقت بود اینقدر تایپ نکرده بودم.
"مسئله ای که راه حل نداشته باشد،مسئله نیست.دروغ است،باطل است،شکل مبتذل است که تقلید مسئله را در می آورد..."

روزایی بود که دنبال راه حل،پدر این خاطرات گذشتمو در می آوردم.تا شاید از اون گوشه موشه ها یه راه حل بدرد بخور در بیاد.اما الان دارم باور می کنم که شاید در اصل،هیچوقت "مسئله ای" در کار نبوده.شاید یه "دروغ" بود.دروغی که برای این بوجود اومد که آدم ها هیچوقت نتونستن حرفاشون رو رک بزنن و اگر هم یه موقع هایی تونستن،قدرت وایستادن روو حرفاشون رو نداشتن و دنبالش متوسل شدن به همین دروغ ها و همین مسئله ها.کاری که انتظارش هم می رفت.
*با اینکه میشه دروغ بودن رو نتیجه گرفت،اما شاید من هم هیچوقت دنبال راه حل نبودم.دنبال این بودم که چرا مسئله اصلا بوجود اومد.
*توو همه این جمله ها "شاید" اوردم چون تا همین الان هم چشم هاش رو ندیدم...
*این گذشته من بود.اما امیدوارم رفتار الان خود من هم نباشه.
این خبرای خوب هی پشت سر هم
امشب بارون اومد و یکی دایی شد...

امروز رو اول به مامان باباش و بعد هم به داییش تبریک میگم.![]()
یادتون باشه یه شیرینی بگیرم و برای شما هم تعریف کنم.![]()
امیدوارم داییش بتونه با همه بدی هایی که از زندگی دیده،بازم بتونه از قشنگی های این زمونه،برای "نوا" با صدا و قلب و ساز و قشنگش،بگه.
*امروز تولد مسعود هم بود.مسعود بهترین هدیه زندگیش رو بنظرم همون سر عروسیش گرفت. شادی این روز رو به تو هم تبریک میگم.
*علی و سحر و cm کلی ازتون مرسی و اینا....خیلی خیلی ممنون.
سللاااااممممممممممممممم.

کلا دیشب شبه خیلیییییییییی خیلییییییی خوبی بود.فک نکنید برای اینکه "هه" دوباره اومداااا.نخیرم
.اما بماند این شب که هیچوقت از ذهن ما خارج نخواهد شد.اما این پست به مناسبت ورود مجدد "هه" عزییییییییییییییزیییییییییییز به این راهنامه است.
برای همین گفتم بذار شمس مولانا رو باز کنم،هرچی اومد،از کیسش به "هه" ببخشیم.![]()
صلا جان های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد چو زرکوب است آن دلبر ،رخ من سیم کوب آمد
از او که او حسن مه دارد،هرآن که او دل نگه دارد به خاک پای آن دلبر،که آن کس سنگ و چوب آمد
"هه" کلا خوش اومدی دیگه و از این حرفا.(بیشتر از این بگم یوهو دیدی از "فضا" میریزن سرم
)
*راستی این یکم فوفوله زیاد سربه سرش نذارین میره قهر قهرتا روزه قیامت![]()
![]()
کتاب دوم-درخت مقدس
...این ریاکاران و دروغگویان هستند که انسان را به حرف زدن مجبور می کنند.در برابر آن ها اگر سکوت کنی،بزدلی،و اگر سخن بگویی،همطراز ایشانی.این موقعیت بدی است که همیشه اراذل برای انسان پیش می آورند.وقتی یکی آن ها می گویند و یکی تو می گویی،از خودت بیزار می شوی که چرا با چنین کسانی همدهان شده یی،و وقتی می گویند و تو بزرگوارانه به راه خود می روی،فریاد می زنند که چرا جواب نمی دهد؟اگر دروغ می گوییم،چرا جواب نمی دهد؟!براستی روزگاریست که هم گفتن مشکل است هم نگفتن....
جدی دیدی تازگیا وضع هوا اصلا معلوم نیست.فک کنم عاشق شده!
خب میبینمکه نبودم یه مدت و اینجا به قول مامان بزرگم "سوت و کوت" شده.اما از علی و سحر و بقیه! برای اینکه نذاشتن اینجا خیلی هم "سوت و کوت" بشه بسی تشکر...
هی میخاستم بنویسما اما یه مطلب توو ذهنم بود می گفتم تا اوونو ننویسم چیزی آپ نمی کنم.
دیگه اینکه امتحانامم تموم شد.قیافم سر جلسه ها دقیقا مثه همین گوسفنده بود.(اون کرمه).هرچند روزای دیگه هم قیافم فرقی نمی کنه!![]()
به قدری چشم به راهت بودم که می شد تموم جاده ها رو توو نگام دید
همه دل شوره ی دریا رو می شد توو مرداب زمین گیر چشام دید
همیشه اشتیاق مبهمی هست واسه اون که باید بی تو باشه
غروب ها که دلم می گیره می گم شاید امشب شب مهتاب باشه
شاید امشب شب مهتاب باشه...
*....
الان که دارم می نویسم...
۱-سرم به قول علی بی غم "در حد تیم ملی برزیل" درد می کنه.دندونم زده به سرم.
۲-دارم فک می کنم چجوری ۴ تا درس ۳ واحدی که نمیدونم موضوشون چیه رو پاس کنم.
۳-خوابم میاد ولی خوابم نمی بره.
۴-یه چنتا کاره عقب افتاده دارم بدجور روو اعصابه.
۵-دوست دارم تبریز می بودم.
۶-نمی دونم حالم چطوره!
سر کلاس اندیشمون،درس آخر موضوش "خودکشی" بود.داشت می گفت:( معمولا کسایی که خودکشی می کنن،کسایین که مثلا افسردن،بی انگیزن،ناامیدن،احساس گناه می کنن،دوست یا خانوادشون رو از دست دادن،احساس می کنن که دیگه نمی تونن روی پاهاشون وایستن....) داشتم فک می کردم اینکه وضع همه ما جووناست...یکی بهم گفت حتی مجنون هم نمرد دیگه چه برسه به بقیه.اما لیلی مرد. نه؟نمی دونم.
نمی دونم چرا اینجوریییم.به وبلاگ ها همشون سر میزنم.پست ها رو کامل می خونم.لذت می برم اما نظر نمی ذارم.نمی دونم.شاید یه عادت قدیمی باشه.مثلا همین وبلاگه سحر.تقریبا یه سال وبلاگشو می خوندم بدون اینکه اصلا بدونه.یا مثلا خیلی وبلاگای دیگه.خب این وسط بعضی ها ممکنه برداشت دیگه ای از این حرکتم بکنن.اینکه برام مهم نیست و از اینجور حرفا.اصلا توو زندگیم هم همینجورییم.رفتارایی می کنم که "شاید" ازشون اون برداشتی که میشه رو ندشته باشم.به قول شادی gonna be changed.باید یاد بگیرم نظر بدم....
یکی توو دانشگامون هست،عین این بازیگر مورد علاااااااااقه منه موهاشششش.عاشقه موهاشم.
اسمشو گذاشتیم "مو".عاشششققققققققققققتتتتتتتمممممممممم مممووووووووووووووووووووو جووووووووووووووووون![]()
![]()
(لبای این شکلکه که داره بوس می کنه رو نگاه کن.انگار داره میگه "موووووو".![]()
(چشم آقامون روشن
)
الان که بیشتر دقت می کنم میبینم خودشه هاااااا.خدا ببخشه این جوونای "عزیز" رو به مامان باباهاشون![]()
خب دیگه بسه.اینجا که پاتوق نیست.برو مزاحم نشو.خدافظ![]()

چند روزه که دارم به این فکر می کنم که "صدا" به چه درد میخوره.
هرحرفی هرچقدر هم که از ته دلت باشه،از ته قلبت باشه،اما چه بخوای چه نخوای توو فاصله دل تا زبون از بین هزارتا پیچ و خم رد میشه تا تبدیل شه به صدا.حرف زدن رو دوست ندارم.به نظرم پره ریاست.پره دروغه.
اما میدونی چیه؟به جاش "چشم ها" رو دوست دارم."رفتار" رو دوست دارم.این دو تا فاصلشون تا دل خیلی خیلی کمه.اینا دریچه های دل هستن.مخصوصا چشم ها.بازم "رفتارها" یه جاهایی شده که به خاطر "مصلحت ها" از دلت فاصله می گیرن.اما چشم ها....
از این به بعد،سعی میکنم کمتر حرف بزنم،رفتارهام رو روشن تر بکنم و چشم هام رو ببندم.شاید برای همیشه.
*مرسی
*کاش هیچوقت مصلحت وجود نداشت.
*جانی شکسته دارم از دوستی گریزان، در باورم نگنجد بیداد از عزیزان
بالاخره بوف کور رو تموم کردم...